سهم من از تو
-
تاریخ: 1398/9/26 ساعت: 16:36
سهم من از تو به غیر از عقده و خواری نبودخواستم برگردم اما...قسمت انگاری نبودxa0رابطه مابینِ ما...اینقدر ناهمجنس بودبا دعا هم قابلِ حفظ و نگهداری نبودxa0زندگی را تا به رفراندوم کشیدی جنگ شدتعرفه: «نه» بود
غزلی لری تقدیم به دوستداران شعر لری
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 1:51
آسمون اورَلَ بُ خَهسَشَ واخَ دَ بیوتییَلِ کورِ منه دال و کلا خَ دَ بیوxa0بارِ غم گُردَمَ زِی زی دِکَلُوم کِ دَ وَریخینِ دلمه نَ فقط بنده، خدا خَ دَ بیوxa0شُلبُر اُفتا مِنِ ریشی چمنِ سَوزِ دلُمباغِ احساسِم
به خداحافظی ام هم نرسیدی کافر...
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 1:51
این روزها همه فکر و ذکرم چاپ کتابهایم شده. نداشتن گوشی تلفن اگر چه باعث شده خیلی از کارهایم عقب بیافتد اما لطفی که دارد این است که به اجبار مرا پای لبتاب نشانده تا ویرایشی مجدد از کتابها را آغاز کنم.پسورد اینستا را فراموش کردم.به تلگرام و واتس هم دسترسی ندارم. به نوعی از دنیای مجاز دور افتادم. توکل ...
بهاری که جاماند در جیب او(از جدیدترین غزلهایم)
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 1:51
گل مه پیکر بینی قلمی رفت و پریدنفسم بود و به یک بازدمی رفت و پریدxa0اول کار خودش با دل من راه آمدمانده از راه فقط یک قدمی رفت و پریدxa0من خودم بال درآوردن او را دیدمهی تلو خورد و زمین...بعد کمی رفت و پرید
مرثیه ای برای پیج اینستاگرامم تقدیم به هواداران
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 1:51
پِِیجِِ من عینِ شرابست...کمی تیزترست مثلِ زلفِ تو...ولی بحث برانگیزترست xa0یک دو خط زلفِ تورا دید یکی شاعر شد آنچه از زلفِ تو فهمید...همین مختصرست xa0وضعِ سختیست...عزادارِ بهاریم همه بندِ چار از خودِ گلزا
دوباره سبز خواهم شد اگر پاییز برود
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 14:54
آیا وبلاگ دوباره کلمه جوانه وبلاگ خواهم کلمه زد وبلاگ دوباره کلمه با بره های شاد غزلهایم در بستری از دوستت دارمهایی که از سالهاست نشنیده ام، به رویش لاله ها خیره وبلاگ خواهم کلمه شد؟ آیا می شود وبلاگ دوباره کلمه مغرورانه، خیابانهای سوق را زیر پا جا بگذارم
موحد و مافیایش در سایه سکوت دستگاههای نظارتی
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 14:54
من اینجا آمده ام فریاد بکشم، دودهه بیداد مافیایی را که خون ملت را در شیشه کرده xadاند و استخدامxadها را قبضه xadشده فامیل و همxadباندیxadهای خویش نموده xadاند. یک نماینده سابق، در این دو دهه، مافیایی در تهران تشکیل داده که از مجلس تا وزارتxadخانهxad ها، در دایره روابط پنهانی او قرار دارند.xa0
سکوت یار
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 14:54
گاهی یکی میشود همه ی دنیایت وبلاگ سکوت کلمه که کند تمام دنیا روی شانه هایت فرور می ریزد و تو می فهمی دنیا آنچنان که می گویند کوچک نیست محمد مومنی ثانی.نوشته بیست و سوم اردیبهشت
تو پیدایت شد...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 14:54
تو وبلاگ پیدایت کلمه شد من به درختان خوشبخت می نگرم که از کوچه ما می گذرند و سایه هایشان را روی سرم جا می گذارند در سرم چلچله ها آواز می خوانند و بر لب هایم لب های تو این قدر مرا ببوس که دوباره شاعر شوم بانوی شع
اول اردیبهشت، روز تولدم
-
تاریخ: 1397/2/19 ساعت: 16:01
سلام وبلاگم. دیدی معجزه واقعیت داشت؟ دیدی دلم بی دلیل از رویش 
سه گانه ای برای یگانه ترین یار
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 21:03
xa0 *چشمهایت*چشمهای تو غیرمنتظره رخ داد کروکی که کشیدند دنیا مقصر شد یک لحظه از دلم غافل شدم محمد مومنی ثانی [۱۲/۲۳،u200f ۲۰:۱۲] برایم حلقه عقد نیاورید سالها پیش با اولین پاییز رویِ سنگفرشِ تناقض انگشتم فروریخت [۱۲/۲۳،u200f ۲۰:۱۳] سفره دلم پهن است از هر طرف که میل داری بسم الله دو کاسه اشک هست قرصی ...
غزل لری: خوش نخواس
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 21:03
سروده سال 1384بهمن ماه خواسه بیدم عالمه سی لوگشونش خوش نخواسوا فلک گفتم بیا جفتم بشونش خوش نخواس خاسه بیدم وَر کَنم أ ریشه تقدیمش کنم قلبمه چی زنگلی سی دَم بُهونش خوش نخواس گفته بیدم خرسمه بارون کنم چتری بخو شوره ی خرسل منه من آسمونش خوش نخواس هم و خاطر رف قضاش،آهوی نشمین دله دهس خم سرشه بری هی ایگل...
به نام چشمهایت
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 7:56
سالها پیش مردِ تمام شدم..این روزها دردِ تمامم.به هر شهری که پا می گذارم, یک جای ایران درد میکند. این روزها, در تعدد خدایان, به من که می رسد, خدا را کم می آورم...باید برگردم..چشمهایت را کم آورده ام. آقای راننده, لطفا نگه دار... خودم قبرم را بلدم..آژیر نکش..
صبای دلم
-
تاریخ: 1396/5/15 ساعت: 17:26
xa0 ای فدای تو دلم هرگز نبینم خواری اتطوطی جان آمده در هندِ خوش گفتاری اتپیکرت جغرافیایِ روشنِ افسانه هاستدستِ من اسطوره شد در لمسِ ناهمواری ات تو بدهکاری به من, آغوش خود را در عوضبوسه را بنویس در فهرستِ بستانکاری ات تا کدامین دولت از اطرافِ ما ساقط شودکودتایی کرده رنگی زلفِ استعماری ات جایِ می,نیکو...
لابه لای ابرها نهان شده ای ...
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 9:31
xa0 گیسوانت.. بده برافشانم، موج.. حقِّ مسلّمِ دریاست طرحِ اسلیمیِ چنین زلفی، عینِ لا اله الّا الله ست (لا اله الّلاست) xa0 فکر کردی که از دلم رفتی؟!! تو مگر شعرها را نمی خوانی؟!! به خدا گُل شدی، خودم دیدم، داورِ خط که پرچمش بالاست xa0 در ریاضی نوشته «مثبت» هست، ضربِ منفی به منفی دیگر xa0 (ــ ضربدرــ...
اشکال پیش بینی نشده در خلقت
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 9:31
مشکل جدی که در خلقت پیش بینی نشده بود, این بود که بعضی در زمانی متناسب با شعورشان به دنیا نیامدند. اینکه کسی مثل عهد حجر فکر می کند, یا مانند دوره ی مزدک، به اشتراک همسر و بی بند و باری اخلاقی می اندیشد، نمونه ی بدوی مشکل پیش بینی نشده ی خلقت است. متاسفانه, تربیت و آموزش و محیط هرگز نمی توانند او را
از سوق پرسیدند
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
لنده از سوق پرسید چه کردی که نام آور شدی؟ گفت: نخواستم شهرستان باشم دهدشت از سوق پرسید چه کردی که تو را به صلابت می شناسند؟ گفت به کوه پشت کردم xa0 یاسوج از سوق پرسید چه کردی که در هنر به این جایگاه رسیدی؟ گفت: گرمای گرمسیر را بر سرمای سردسیر ترجیح دادم گچساران از سوق پرسید چه کردی که تو را قطب علمی...
من در سوق هیچ دوستی ندارم اگر خودشون رو دوستم جا نزنن
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
ازش پرسیدن محمد مومنی چطور آدمیهگفت مغرور..خودبزرگ بین..خودخواه و نگفت... هیچ ادعایی نداره وقتیی هیچ تناسبی بین من و خودش نیست باهام دوستهاون سوال کننده هم نفهمید بعضی آدمها وقتی کم میارن طرف مقابل رو خودبزرگ بین می نامند.نفهمید حسادت چه بیداد میکنه جوری که خدا و اون دنیا رو نمیبینن راحت تخریب میکنن
قاطر نر که در این شهر کبوتر زایید
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 8:27
شهرِ بیچاره، چه ها در نظرش می آید؟ نکبتی رفته و با گُنده ترش می آید شهرِ علمست و هنر، نیز؛ چنین رسواییکلّاً این وصله به دیوار و درش می آید دیگر از شهر سراغی نتوانید گرفتاحتضارست، به زودی خبرش می آید یک نفر پست گرفته ست، بیا برگردیمهر خلافی همه از این بشرش می آیدمی دود تا پسِ دیوار ولی سرپاییسخنانی ک
داستان: تقدیر و تشکر جناب خدا از اعضای بازنشسته ادوار شورای سدق
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 8:27
xa0 ساعت هشت و بیست دقیقهفرشته ی از آسمان فرود آمد روی تل عبدالله کشته مردم سوق از چهارپا و دو پا به تل عبدالله کشته هجوم بردند ساعت هشت و سی دقیقهبخشدار, رئیس کلانتری, شهردار, امام جمعه, شورای شهر همه منتظرند صندلی ها از سوق برسند ساعت ده و دوازده دقیقهصندلیها را با کمپرسی بهمن آورد.قاری برای شروع ...