سخنی اندیشیده از یک روانشناس بالینی.
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:17
xa0 دکتر صلاح الدین سنگ چینxa0
دلم را برد و انکارست کارش...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:17
xa0 دل دادمش وُ... برد وُ ...رها کرد وُ... بیامد xa0 گفتم که «دلم؟!!» گفت «دلت؟!! دستِ خودت نیست؟!!» xa0 xa0 میرمحمد مومنی ثانی (تاج)
عکسنوشت: می روم...اما
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:17
xa0 هر رفتنی که به معنای قهر نیست قربانِ چشم های قشنگِ تو می روم میرمحمد مومنی ثانی
عکسنوشت
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:17
خدایا مباد آنکه دلی را شکسته باشم
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:17
xa0 یک پیرهن دریده نه یک دل...خداوندا xa0 این هم گناه بود پایِ زلیخا گذاشتی؟؟ xa0 میرمحمد مومنی ثانی xa0
نمی دانم چه غزلی معادل عکسهای توست تا آن را بسرایم..
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:16
عکسهایت چه زیبا سروده شده اند بیچاره من که نمی دانم با کدام غزل به استقبالشان بروم راستی «ردیف» لبخندت چه بود؟ «قافیه» ی نگاهت که بی معادل است صدایت «موسیقیِ درونیِ» غزل است تو در کدام «وزن» سروده شده ای که حتی تکرارت سخت است میرمحمد مومنی ثانی
کجایی ...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:16
من محمدم
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:16
من محمدم هرگز زیر بار ننگ سر فرو نیاوردم و نخواهم آورد هرگز..حتی اگر ذره ذره شوم حتی اگر ذره های تنم را نتوانند پیدا کنند من از ننگ می ترسم..نه از مرگ